شیشه ای می شکند
یک نفر می پرسد، چرا شیشه شکست؟
مادر می گوید: شایداین دفع بلا ست.
یک نفر زمزمه کرد بادسردوحشی مثل یک کودک شیطان امد و شیشه پنجره را زد شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست.
عابری خنده کنان می آمد.
وتکه ای ازآن را برمی داشت و مرهمی بر دل تنگم می شد.
اما امشب دیدم.
هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید.
از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما هیچ کس هیچ نگفت ونپرسید چرا ؟؟

به اين لحظه هاي عاشقي مان قسم ، به اين کلام مقدس عشق قسم خيلي دوستت دارم.
سوگند ميخورم که با تو تا آخرين لحظه زندگي ام خواهم ماند عزيزم و سوگند ميخورم که به پاي عشقت خواهم سوخت
به اين ثانيه هاي پر ارزش زندگي قسم ، به اين کعبه مقدس عشق قسم که تنها عاشق قلب مهربان تو هستم عزيزم
سوگند ميخورم که عشقت هر آنچه که سوزنده باشد من در آتش آن بسوزم چونکه ميدانم آتش عشق تو برايم هيچگاه درد آور و سوزناک نيست…
سوگند ياد ميکنم که در سيلاب عشقت فرو روم چونکه ميدانم هيچ گونه سختي و عذابي را نخواهم کشيد…
در لحظه اول ديدارمان و لحظه اي که عاشق هم شديم مست شراب عشقت شدم پس سوگند ميخورم به اين جام شراب که تنها از جام قلب تو مست عشق شوم و سوگند ميخورم به اين لحظه زيبا و پر از عشق که تمام فکر و زندگي ام تو باشي و نام تو باشد و عشق تو باشد عزيزم
آمدي در قلبم چه زيبا هم آمدي ، آمدي و مرا ديوانه و عاشق خودت کردي پس سوگند ميخورم که با تو بمانم ، بمانم و عاشق هم بمانم ، نه مجنون باشم و نه فرهاد تنها خود خودم باشم و سوگند ميخورم که اينک که عاشق شدم با آرامش با تو باشم بدون هيچ دغدغه و يا دلهره و يا ترسي از عشق!
سوگند ميخورم که تنها نام مقدس تو را بر زبان بياورم!
به اين نام زيبايت قسم که در اين سفر دشوار دستانت را رها نکنم و تو را هر چه زودتر به سرزمين عشاق برسانم
به آن قبله گاهي که روبروي آن نشسته اي و از خداي خويش آرزوي مرا داري قسم که به خاطر تو تمام سختي ها و مشکلات را تحمل کنم و به خاطر تو سالها انتظار بکشم تا روزي به تو برسم و تو را در آغوش بگيرم.
به آن اشکهاي مقدست قسم ، به آن اشکهايي که روي گونه هاي نازنينت سرازير شده است قسم که هيچگاه حرفي نزنم که قلبت شکسته شود و کاري نکنم که دلت به درد بيايد و چشمانت خيس شود!
عزيزم اينک دستانت را به من بده و بگذار دستانت را محکم و با تمام وجودم بفشارم و سوگند خويش را برايت ياد کنم…

چه ساده زندگی میکردم ، بی ریا ، تنها ، بی صدا!
چه آرام با خود درد دل میکردم و روزها و لحظه ها را با رفیق شب و روزم
که همان تنهایی بود سپری میکردم....
با تنهایی بودم و هیچ ارزویی را نداشتم !
عاشق شدن برایم یک رویا بود و تنهایی برایم حقیقت تلخ زندگی!
یک زندگی سوت و کور و بدون هیچ دغدغه ودلهره و یا ترسی از دربه در شدن
این قلب شکسته و پر از طاقتم داشتم!
روزی بود و روزگاری چشمانم به چشمی افتاد و اسیر شد ،
آن قلب تنهایم در قلبی دیگر گرفتار شد ....
یک دنیا غم و غصه در دل عاشقم نشست و چه اشکهایی که نگو از چشمانم سرازیر شدند!
خسته ، دلشکسته ، دلی در به در و قلبی پشیمان از این عاشق شدن !
روزی بود که عشق را رها کردم ، دل به دریا زدم و باز عاشق همان عشق دیرینه ام
یعنی تنهایی شدم.....
احضاریه دادگاه آمد و قلب مرا به دادگاه عشق احضار کرد!
قاضی دادگاه که همان سرنوشت بود مرا متهم کرد ، مرا متهم به شکستن یک قلب سرخ کرد!
شاکی همان یاری بود که او را رها کرده بودم .......
وکیل من تنهایی بود ، کسی که سالیان سال مرا اسیر خودش کرده بود ....
سرانجام قاضی دادگاه عشق که همان سرنوشت بود مرا به جرم شکستن
قلبی سرخ محکوم به حبس ابد کرد.....
اینک نیز در زندان غصه ها و تنهایی ها ، در یک زندان سرتاسر تاریکی اسیرم
اسیر غصه ها و درد های دنیا!
کاش دادگاهی هم بود که به شکایت دو چشم خیس من نیز رسیدگی میکرد و ای کاش
قاضی دادگاهی هم بود که مجرم چشمهای خیس مرا نیز متهم میکرد!

قلبي شکسته ، نا اميد و خسته داشتم ، از آن قلب، تنهايک ويرانه بر جا مانده بود!
کسي وارد آن ويرانه نميشد ، قلبش را به آن ويرانه هديه نميداد!
ديگر هيچ احساسي از عشق در آن قلب شکسته نبود و ديگر هيچکس هيچ
اميدي به عاشق شدن آن قلب نداشت!
آن ويرانه سرخ ديگر نه همدمي داشت و نه همدلي ! نه همصدايي داشت و نه همزباني!
تو آمدي و افتخار دادي که به قلب سوخته من بيايي ! آمدي و افتخار دادي
که قلب مهربانت را به قلب شکسته من هديه دهي!
آمدي و با مهر و محبت خودت مرا دگرگون کردي ، قلبم را تبديل به باغ آرزوها کردي
با آن محبت و عشق خودت مرا عاشق خودت کردي.....
با آمدنت تمام اميد ها و آرزوهايم زنده شدند و دوباره آهنگ دلنشين عشق
در قلبم نواخته شد و قناري پر شکسته دلم دوباره در آسمان آبي قلبم به پرواز در آمد....
عزيزم اينک که مرا از آن سيبلاب غم و نا اميدي نجات دادي بيشتر از هر کسي
و بيشتر از هر عشقي تو را دوست ميدارم ، بيشتر از کلام مقدس دوست داشتن
و بيشتر از هر آرزويي تو را دوست ميدارم....
تا آخرين لحظه زندگي ام به تو وفادار خواهم بود و قدر تو را خواهم دانست
به تو که تنها اميد مني و به تو که اميد هايم را دوباره زنده کردي افتخار ميکنم
و با صداقت ، يکدلي و يکرنگي ميگويم که خيلي دوستت دارم
آري اينبار خيلي بيشتر از
هميشه دوستت دارم عزيزم....
دوستت دارم براي تو کم است ، خيلي خيلي تو را دوست ميدارم !
با آمدنت روياهايي که حتي تصور آن در خواب نيز برايم دشوار بود
به حقيقت تبديل شدند
و مني که تنهايي در جاده هاي خسته و خالي هيچ اميدي براي رسيدن
به پايان جاده نداشتم به مقصدم که همان قلب مهربان و عاشق تو بود رسيدم.....
عزيزم! اي فرشته نجات اين قلب شکسته من ،....

باز فصل خزان آمد ، باز فصل برگ ریزان آمد.....
باز ماه مهر آمد ، ماهی که زیباست ، با برگ ریزانش ،
خش خش درختانش ، نم نم بارانش....
ماه مهر ، ماه مهر و محبت است ، ماه درد دل و صحبت است ،
ماه صفا و صمیمیت است....
ماه مهر ماهی است که آغاز باران است ، آغاز شبهای بلند با مهتاب است....
اما افسوس که ماه مهر ماه از یاد رفتن خاطره هایی به رنگ سبز می باشد.....
خاطره های سبزی که در این ماه از یاد می رود و به رنگ زرد در می آید....
مهر آمد و قلب من نیز به رنگ خزان شد.....
مهر آمد و غروب دلگیر زودتر از همیشه رنگ خودش را به رخ همگان کشید.....
آسمان بغض میکند و می بارد ، می بارد تا از کوله بار خستگی هایش رها شود.....
مهر آمد با بارانش ، با خزانش.....
فصل سفر آمد ، فصل غصه ها ، قصه ها فرا رسید ،
آمد با کوله باری از سردی و یاس آمد....
باز هوا دلگیر شد ، باز شبها نفسگیر شد و باز
برگ های زرد و بر باد رفته چشمگیر شد...
مهر آمد با کوله باری از غم و غصه آمد ، آمد که
سلامی دوباره به درختان سبز کند.....
باد خزان با نفرت آمد ، و نگاهی نه چندان خوشایند
به برگهای درختان سبز کرد....
آری خزان با زیبایی و نفرت خویش آمد....
فصل در به در کردن برگهای خسته و دلشکسته آمد ،
فصل طلوع غم انگیز خورشید فردا آمد...



